سرداری کـــه یک تنه ۶ ساعت جلوی داعش ایستاد + عکس – مجله مجازی بارش
شنبه , تیر ۲ ۱۳۹۷
خانه / سرداری کـــه یک تنه ۶ ساعت جلوی داعش ایستاد + عکس

سرداری کـــه یک تنه ۶ ساعت جلوی داعش ایستاد + عکس


سرداری کـــه یک تنه ۶ ساعت جلوی داعش ایستاد + عکس

سردار شهید مدافع حرم جبار عراقی معروف بــــه «ابا عارف» یک مرد استثنایی بـــــود؛ همچون بسیاری از دلاور مردان ایران زمین کـــه راه شهادت را از مسیر ولایت یافت و بــــرای وطن و دین و اعتقاداتش مرزهای جغرافیایی را پیمود. بــــه لطف خدا در دانش نظامی و هوشمندی بی‌بدیلی کـــه داشت توانست در عملیات‌های بسیاری جان مظلومان را نجات دهد و راه را بــــرای آزادی سرزمین‌های اسلامی در سوریه باز کند و شاید ذکاوت نظامی او و شاگردانی کـــه در ایــــن راه تربیت کرد کابوسی بــــرای داعش و حامیان آنـــــــها بـــــود کـــه هیچ مین و فتنه‌ای را بدون خنثی سازی رها نمی‌کرد.کمی کـــه فکر مــــــــی‌کنم نمی‌دانم کـــه بـــــا کدام قلم وبیان مــــــــی‌توان از عزیزانی کـــه سنگرهای جبهه را بــــه محراب و معراج تبدیل کردند ثنا کرد. شهیدان جانهای عزیزشان را کـــه ودیعه الهی بـــــود؛ در بازار شهادت بــــه مشتری جان‌ها فروختند. آنان پیش از شهادت خدایی شده بودند. سیمای شان نور شهادت داشت. عطر خلوص و معنویت داشتند. شهدا دعا داشتند اما ادعا نداشتند. شهدا نیایش داشتند اما نمایش نداشتند. شهدا حیا داشتند اما ریا نداشتند. شهدا رسم داشتند اما اسم نداشتند…. دریغا کـــه ما بر عکس شهدا عمل کنیم. شهدا رفتند کـــه ما تن بــــه سکوت ندهیم در مقابل نیرنگ‌ها و پلیدی‌ها بی‌تفاوت نباشیم. شهدا رفتند کـــه ما جهاد گر میدان نفس و میدان عمل باشیم. و اینک کوچکترین کاری کـــه از دست ما بر مــــــــی‌آید اینست کـــه خاطره عزیز و دوست داشتنی شان را بر برگ برگ گلبرگ‌ها بنویسیم.

سلام بر آنهایی کـــه رفتند تـــــــا بمانند و نماندند تـــــــا نمیرند.تـــــــا ابد بــــه آنانکه پلاکشان را از گردن خویش درآوردند تـــــــا مانــنـــد مادرشان فاطمه زهرا گمنام و بی‌مزار بمانند مدیونیم.
حالا دیــــگر کــــودکـــان هم مــــــــی‌دانند کـــه مهدیه اسم مکان اســـــت فاطمیه اسم زمــــــــان اما من منتظر مــــــــی‌مانم تـــــــا روزی کـــه مهدیه اسم زمــــــــان شــــــود و فاطمیه اسم مکان.چــــه غافلند دنیاپرستان و بی‌خبران کـــه ارزش شهادت را در صحیفه‌های طبیعت جست‌وجو مــــــــی‌کــنــنـــد و مدد مــــــــی‌خواهند و حاشا کـــه حل ایــــن معما جز بــــه عشق میسر نگردد. بــــه کوت عبدلله اهواز رفتم؛ منزل شهید والامقام و بـــــا همسر و فرزندان شهید گفـــــــت وگو کردم کـــه شمـــا را بــــه خواندن آن دعوت مــــــــی‌کنم.

شهید مدافع حرم جبار عراقی

همسر شهید جبار عراقی از (ابا عارف) برایم گفـــــــت: ۴۷/۱۲/۱۰ در یکی از روستاهای شهر بستان مرز ایران و عراق دیده بــــه جهان گشود. جبار ۱۶ – ۱۷ ساله بـــــود کـــه جنگ شروع شـــــــد. او کـــه شور و شوق جهاد و حماسه در وجودش نقش بسته بـــــود سلاح را بر دوش خود انداخت و بــــه نیروهای مردمی و بسیجی منطقه پیوست. سرانجام در اسفند ۱۳۶۹ بــــه استخدام سپاه در ­آمد. ۱۵ سال خدمت در تیپ یک زرهی لشکر هفت ولی عصر(عج) اهواز را در قسمت بسیج در قسمت اداری بـــــا کمال امانت و درستکاری بر عهده داشت. سرانجام بــــه سبب لیاقت‌­ها و رشادت‌هایش وی را بــــه عنوان فرمانده­ی گردان امام حسین(ع) در شهرستان کارون (کوت عبدالله) منصوب کردند.
کار در گردان بــــرای جبار امری جدی بـــــود. یک لحظه از وقتش خالی از دغدغه گردان نبود. چند سال مسئولیت گردان را داشت ولی کارش از اسم گردان امام حسین(ع) از شهرستان و اهواز بالا زد.

مهدی عراقی فرزند ارشد شهید جبار عراقی برایم مــــــــی‌گوید: بعد از ورود بــــه سپاه اولین ماموریتی کـــه در آن شرکت داشت تجسس در عراق در سال ۷۰-۶۹ بـــــود. ماموریت پدر بـــــا لباس محلی عراقی در کشور عراق انجام شـــــــد و بعد از ماموریت، در نیروی انسانی تیپ یک حضرت حجت (عج) مشغول بــــه کار شـــــــد.

فرزند شهید جبار عراقی ادامه مــــــــی‌دهد: پدرم در سال ۸۵ فرمانده گردان امنیتی امام حسین(ع) کوت عبدالله شـــــــد کـــه در سال ۸۹ بــــه عنوان گردان نمونه کشور معرفی گردید. بعد از گردان امام حسین(ع) پدر بــــه لشکر هفت رفت و در آنجا فرمانده گردان پیاده استان و بعد از آن هم بــــه سوریه اعزام شـــــــد. پدر، دوست داشت کـــه بــــه سوریه برود. ما هم او را تشویق مــــــــی‌کردیم. ما همیشه در روضه‌ها بــــه امام حسین(ع) مــــــــی‌گوییم یا لیتنا کنا معک، ایــــن زمــــــــان همان زمانی اســـــت کـــه بایــــــد حرفمان را عملی کنیم. پدر عقیده راسخی بــــرای رفتن داشت و همیشه مــــــــی‌گفـــــــت من دنبال عقیده‌ام هستم.

ترس برایش معنا نداشت
فرزند شهید مــــــــی‌گوید: تنها چیزی کـــه پدرم را بــــه شهادت رساند، شجاعت او بـــــود. در وجـــــود پدر چیزی بــــه معنای ترس معنا نداشت. در سوریه از ساعت ۱۲ شبـــــــــــــ تـــــــا ۶ صبح، بــــه تنهایی جنگیده بـــــود. دوستانش بــــه او گفته بودند کـــه برگردد اما قبول نمی‌کند و مــــــــی‌گوید: شمـــا فقط بــــه من مهمات برسانید. پدرم ورزشکار بـــــود و دوومیدانی انجام مــــــــی‌داد. هر روز تقریبا ً هشت کیلومتر مــــــــی‌دوید. هر روز عصر بــــه من مــــــــی‌گفـــــــت برایم زمــــــــان بگیر. من هم زمــــــــان مــــــــی‌گرفتم هر روز دو ساعت مــــــــی‌دوید. همرزم‌های پدرم مــــــــی‌گفتند در سوریه هم، اول صبح ما را بیدار و بــــه خط مــــــــی‌کرد و ما را وادار بــــه دویدن مــــــــی‌کرد. پدرم در سوریه هم ورزش را ترک نکرده بـــــود.

تنها مقابل داعش ایستاد
فرزند شهید جبار عراقی مــــــــی‌گوید: شهید یکی از فرماندهان تیپ استان حماء بـــــود. او در تاریخ ۳ آبان سال ۹۴ در استان حماء بــــه شهادت رسید. نزدیک ساعت ۱۲:۳۰ بــــه آنـــــــها حمله مــــــــی‌شــــــود و پدرم بــــه همراه دو نیروی ایرانــــی و حدود ۴۰۰ نیروی سوری بودند کـــه بعد از آن حمله تمام نیروهای سوری فرار مــــــــی‌کــنــنـــد. همرزم پدرم همان ساعت ۱۲:۳۰ زخمی مــــــــی‌شــــــود و تـــــــا ساعت ۶ صبح بیهوش بـــــود. وقتی بــــه هوش مــــــــی‌آید متوجه مــــــــی‌شــــــود کـــه پدرم در تمام ایــــن مدت بــــه تنهایی جنگیده اســـــت. همرزم پدرم تعریف مــــــــی‌کند کـــه پدر، او را کول مــــــــی‌کند تـــــــا از معرکه نجات دهد؛ در همیـــن حین پدر را هم مــــــــی‌زنند. پدرم در میان همرزمانش بــــه نام ابوعارف شناخته شده بـــــود.

همرزمان پدرم از مدیریت او هم تعریف کردند. پدر هیچ وقت غذایش را تنهایی نمی‌خورد. وقت ناهار یا حتی صبحــــانه کـــه مــــــــی‌شـــــــد پشت بلندگو پیج مــــــــی‌کرد تـــــــا همــــــه در مقر جمع شوند و دسته جمعی بـــــا هم صبحــــانه یا ناهار بخورند. پدرم شبـــــــــــــ آخر قبل از شهادتش از دوستش مــــــــی‌خواهد کـــه برایش آب گرم تهــــیه کند تـــــــا غسل شهادت کند. همرزمان پدرم بــــه او خندیدند و گفتند شمـــا شهید نمی‌شوید. پدر جواب مــــــــی‌دهد کـــه من شهید مــــــــی‌شوم و جایی هم شهید مــــــــی‌شوم کـــه شمـــا نمی‌توانید من را برگردانید، همان طور شـــــــد کـــه گفته بـــــود بعد از شهادت پدرم تـــــــا ۲۰ روز نتوانسته بودند پیکر او را برگردانند.

فرزند سردار شهید عراقی ادامه مــــــــی‌دهد: پدرم سه مرحله بــــه سوریه رفت. سال ۹۳ دو بار بــــه سوریه اعزام شـــــــد و بار آخری کـــه رفت تقریباً شهریور سال ۹۴ بـــــود کـــه حدود ۷۰ روز در سوریه ماند و بعد بــــه شهادت رسید. بــــه پدر گفته بودند کـــه جایگزین شمـــا آمده اســـــت؛ شمـــا اگر بخواهید مــــــــی‌توانید برگردید؛ اما پدر قبول نکرد و گفـــــــت کـــه تـــــــا جایگزین تمام نیروهای من نیاید من برنمی‌گردم. من ایــــن نیروها را بـــــا خودم آوردم بـــــا خودم هم برمی‌گردانم.

شهید مدافع حرم جبار عراقی

همیشه دفاع، ایــــن بار حمله
فرزند شهید جبار عراقی در ادامه مــــــــی‌گوید: خبر شهادت پدرم را در شبکه‌های خارجی پخش کرده بودند. پدرم اولین پاسداری بـــــود کـــه از آنجا بــــه خاطر خدماتی کـــه کرده بـــــود درجه تشویقی گرفت. تعداد زیادی اسیر گرفته بـــــود، همیشه ایرانــــی‌ها دفاع مــــــــی‌کردند؛ اما پدرم حملاتی را طراحی کرده بـــــود و در دل شبـــــــــــــ بــــه داعشی‌ها حمله مــــــــی‌کردند. فکر مــــــــی‌کنم پنجمین شهید استان بـــــود. بعد از شهادت پدرم شهدای زیادی را بــــه استان و شهر ما آوردند.

آخرین روز در ایران
همسر شهید مــــــــی‌گوید: روز چهارشنبه ۱۳۹۴/۶/۱۸ من بــــرای انتخاب واحد بــــه دانشگاه رفته بودم. فردای آن روز ساعت ۲:۳۰ شبـــــــــــــ بــــه اهواز رسیدم، بــــه همسرم زنگ زدم و بــــه دنبالم آمد. از دور کـــه دیدمش لبخند روی لبانش بـــــود ایستاد و از ماشین پیاده شـــــــد سلام کرد و گفـــــــت: حاج خانم خیلی خوشحالم کـــه رسیدی. همیشه مرا حاج خانم یا مامانِ رضا صدا مــــــــی­کرد. داشت حرف مــــــــی­زد ولی من فکرم راحت نبود. بــــه او گفتم: سوریه مــــــــی‌روی، گفـــــــت: بله. ساکت ماندم؛ آرام روی پایم زد و گفـــــــت: مامان رضا تو کـــه صبرت بیشتر از اینهاست. بــــه او گفتم: جهاد حق اســـــت ولی بـــــا نبودت خیلی اذیت شدم بــــه خصوص بــــرای دانشگاهم، تو قول دادی مراقب بچه­‌ها مــــــــی­مونی، چی شـــــــد زدی زیر حرفت؟ گفـــــــت: تو استعداد داری. حیف اســـــت ادامه تحصیل ندهی.

بــــه او گفتم: بلیت گرفتی؟ گفـــــــت: بــــه نظرم چون راضی نیستی بلیت گیرم نیامد. من بایــــــد شنبه سوریه باشم. مسئولیت دارم مامان رضا، وقت معطلی نیست قربانت حاج خانم رخصت بده. گفتم: ولی من ایــــن دفعه دلم مــــــــی­لرزد. بـــــا همیـــن حرف­ها بــــه در خانه رسیدیم. جبار بچه­‌ها را خوابانده بـــــود. وارد شدم رفتم سراغشون بوسیدمشون. همسرم هم همراه من بچه­‌ها را بوسید ولی آرام بــــه من گفـــــــت: مراقب رضا باش، شیطون و کنجکاوه. من از خستگی سریع خوابم گرفت و دیــــگر متوجه حرفهایش نشدم.صبح، مرا سراسیمه بیدار کرد: لیلا لیلا عزیزم بیدار شو. بــــه او گفتم : کاری داری؟ گفـــــــت :نه مامان رضا. حلالم کن. حلالم کن. تو بـــــا همــــــه چیز ساختی، در تمام زندگی ام یار و یاورم بودی. کسی مثل تو بــــه زندگی من آرامش و آسایش نداد. من را بابت هر نقصانی کـــه در زندگی ات بوده و بــــرای هر نا­ملایمت و عصبانیتی ببخش و حلالم کن. مراقب بچه‌ها باش! خواب از سرم پرید؛ شُک بهم وارد شـــــــد.

گفتم: جبار عزیزم خوابی دیدی؟ مگر قرار اســـــت بروی و برنگردی؟ چرا اینجوری حرف مــــــــی‌­زنی؟ مگر ما چقدر بـــــا هم زندگی کردیم؟ مراقب خودت باش ســـالـــم برگردی. تو رو بــــه خدا من را تنها نگذار، مگر بــــه من قول ندادی کـــه همیشه بـــــا من و همراه منی، چرا حالا حرف رفتن مــــــــی‌­زنی گلم؟ الان وقت رفتنت نیست… و شروع بــــه‌گریه کردم. دیــــگر صبرم تمام شده بـــــود. دستش را بوسیدم و گفتم: تو را بــــه خدا من و بچه‌­ها را تنها نگذار. دفعه دیــــگر برو کـــه من و بچه­‌ها هم بـــــا تو بیاییم، سرم را در آغوش گرفت و بــــه آرامی گفـــــــت: اگر مقدر شـــــــد کـــه من بمیرم جلوی تقدیر را نمی­‌شــــــود گرفت. مامان رضا، همیـــن الان در کنار تو هم خداوند امانتش را مــــــــی‌­برد و زندگی‌ام تمام مــــــــی­‌شــــــود ولی تو رو بــــه خدا اجازه بده کـــه مرگ بـــــا عزتی داشته باشم، من دوست ندارم مرگ بـــــا ذلت داشته باشم و درختخواب بمیرم. ایــــن مرگ ذلت اســـــت، اجازه بده بـــــا عزت و سرافرازی جلوی آقا و ملتم و مردم بــــه شهادت برسم.

گریه ام بند نیامد؛ گفتم: من هم مرگ بـــــا ذلت برایت نمی­‌خواهم. هیچ وقت بــــه شمـــا نه نگفتم. عزیزم سرافراز باشی؛ ولی حالا وقتش نیست. الان نظام بــــه شمـــا نیاز دارد. اسلام مردان غیوری مثل شمـــا مــــــــی­‌خواهد. چرا اینقدر سریع تمنای شهید شدن را دارید؟ آقا تنهاست و امیدش بــــه شماست. گفـــــــت: دنیا لیاقت ندارد و تـــــــا دلت بخواهد پستی در آن زیاد اســـــت کـــه بخواهند اسلام را بــــه خطر بیندازد. بــــه نظرت اگر ما از جانمان بــــرای حفظ کشور و اسلام و آقا مایه نگذاریم چــــه مــــــــی‌شــــــود؟ اجازه بده مامان رضا بگذار بـــــا عزت و افتخار بــــه شهادت برسم. من حس مــــــــی­‌کنم عمری دیــــگر از من باقی نمانده اســـــت. نگذار اینجا بمانم و در رختخواب بمیرم؛ بگذار بـــــا عزت بــــه تو بگویند همسر شهید.

ساکت شدم. ‌اشک‌هایم را پاک کرد. گفتم چشم و دیــــگر حرفی نزدم. بلند شدم و صبحــــانه­‌ای آماده کردم، جبار صبحــــانه مــــــــی‌خورد و من بــــه او نگاه مــــــــی­‌کردم، آرام شده بـــــود. انگار او را از قید بند و دنیا بریده بودند. جبار، دیــــگر جبار اولی نبود. بلند شـــــــد و از خانه بــــرای مهیا کردن بلیط تهران بیرون رفت. دنبالش رفتم گفتم: مگر بلیط نیست؟ گفـــــــت: متاسفانه هواپیما نیست من بایــــــد زودتر بــــه تهران برسم. از دهانم درآمد و گفتم: کاش بلیط‌گیرت نیاید. برگشت و بـــــا لبخند، اخمی را بــــه نشانه ناراحتی بــــه من نشان داد و سوار ماشین شـــــــد و رفت. چند ساعت بعد تماس گرفتم. گفـــــــت: متأسفانه انگار قسمت نیست بروم. خانم دلت را بـــــا ما صاف کن، راهمان صاف و راست شده اســـــت. من را نگه ندار.‌گریه کردم و ساکت شدم. شبـــــــــــــ همراه یکی از دوستانش بــــه بیرون رفتند و گفـــــــت دوستش بــــرای ساعت یازده شبـــــــــــــ برایش بلیط خریده و امشب حرکت مــــــــی‌کند. بــــه جبار گفتم: راضی هستم بروی فقط ایــــن آخرین رفتنت باشد. دیــــگر نرو. آرام گفـــــــت: بهت قول مــــــــی‌دهم آخرین رفتنم باشد. دیــــگر مــــــــی‌آیم و کنارت مــــــــی‌مانم. خداحافظی کرد و از زیر قرآن و صدقه رد شـــــــد.

شهادت اباعارف
همسر شهید از قول مسئول پشتیبانی تیپ یک مــــــــی‌گوید: ابا عارف ساعت ۹ بــــه محل خدمت آمد و از من خواست کـــه آبی گرم آماده کنم تـــــــا استحمام کند. از من عذرخواهی کرد و گفـــــــت: زحمت نباشد برایم لباس آماده کن مــــــــی‌خواهم غسل شهادت کنم. آب گرم را آماده کردم و غسل شهادت داد و گفـــــــت: استراحتی مــــــــی‌کنم ساعت یک شبـــــــــــــ مرا بیدارکن. تـــــــا ساعت دو تـــــــا سه شبـــــــــــــ حملات شدیدی مــــــــی­‌شــــــود و جبهه مخالف جهت جبهه همسرم شکست مــــــــی­‌خورد و تمام بچه­‌ها چــــه ایرانــــی و چــــه سوری بــــه شهادت مــــــــی­رسند، از جمله نیروی فرمانده ایــــن گردان کـــه از بچه‌های کرمانشاه و کرد زبان بـــــود سردار ابا امین از ایــــن شهید بسیار یاد کرد. سردار ابا امین بـــــا همسرم تماس مــــــــی‌­گیرد و از موقعیت او مــــــــی­‌پرسد. جبار نیرو تمام کرده بـــــود ولی جبهه را تحویل نداده بـــــود. تعدادی از بچه‌های ایرانــــی مسیر را گم مــــــــی‌کــنــنـــد. اباعارف دنبال آنـــــــها مــــــــی‌رود.چند نفر بیشتر نداشت و صبح داشت مــــــــی‌­رسید. ابا امین دستور عقب‌نشینی مــــــــی‌­دهد ولی جبار نمی­‌پذیرد و از او درخواست نیروی کمکی مــــــــی‌­کند. نیروی کمکی بــــه وسیله یکی از برادران خرم‌­آباد معروف بــــه ابا رضا بـــــا سه ماشین بــــه جبهه جبار اعزام مــــــــی‌شوند. مسیر را گم مــــــــی‌کــنــنـــد ولی در میانه­ راه هدف قرار مــــــــی­‌گیرند. سه نفر شهید مــــــــی­‌دهند و بقیه پیاده بــــه جبار ملحق مــــــــی­‌شوند. در ایــــن زمــــــــان نیروی پشتیبانی اباعارف فرماندهی سوری (احمد منصور) همراه ۵۰ نفر سرباز بـــــود ولی بـــــا دیدن موقعیت عقب‌نشینی مــــــــی­‌کند و پشت اباعارف و نیروهای تیپ یک خالی مــــــــی­‌شــــــود. جبار بـــــا همان تعداد نیرو جبهه را تـــــــا پنج صبح نگه مــــــــی­دارد اما متأسفانه همــــــه بــــه شهادت مــــــــی­رسند. فقط ابا رضا از ناحیه­ کتف سمت چپ بــــه شدت زخمی شـــــــد. اباعارف بــــه ابارضا مــــــــی‌رسد. مــــــــی‌خواست ابارضا را بلند کند تـــــــا بــــه عقب برگردد. در حال بلند کردن ابارضا بـــــود کـــه تک تیر انداز، چشم چپ ابا عارف را هدف قرار مــــــــی‌دهد.

خبر بین سربازان سوری پخش شـــــــد کـــه ابا عارف بــــه شهادت رسیده اســـــت. جیش نصره پیکر مطهر شهید ابا عارف را نمی­‌شناختند چون تیر در چشم او خورده بـــــود و سرش را متلاشی و چهره­‌اش را خونی کرده بـــــود و خبر بــــه وسیله یک سرباز سوری بــــه نام مستعار نمر ساعت ۱۱:۵ صبح ۱۳۹۴/۸/۴ بــــه دوست صمیمی همسرم در سوسنگرد رسید.

بازگشت پیکر شهید
همسر شهید ادامه مــــــــی‌دهد: پیکر همسرم متأسفانه در منطقه­‌ای بـــــود کـــه در دست جیش النصر بـــــود و نتوانستند پیکر مطهرش را بــــه دست بیاورند. حملات زیادی داشتند و خیلی هم کشته داده بودند. همــــــه مــــــــی‌­ترسیدند پیکر مطهرش بــــه دست خدانشناس‌ها بیفتد. بــــرای همیـــن در سوریه شهادت همسرم را تکذیب کردند. چون همسرم خیلی باعث آزار جیش‌النصر بـــــود و تعداد زیادی از آنـــــــها را دستگیر کرده بـــــود. پیکر مطهر همسرم بعد از ۲۰ روز بــــه دست ایرانــــی‌ها افتاد و بعد از یک روز بــــه تهران منتقل شـــــــد.

ساعت ۹ صبح روز ۹۴/۸/۱۶ فرودگاه اهواز قیامت بـــــود. تمام عشایر و طوایف و قبایل و مسئولین خوزستان و اهواز در فرودگاه جمع شده بودند و جایی بــــرای ایستادن نبود. مرا جلو بردند. همــــــه­ مسئولین عالی رتبه سپاه بــــرای پیشوازی پیکر مطهر همسرم بـــــا صف­‌های منظم ایستاده بودند. دسته گلی تهــــیه کرده بودیم و روی تابوت گذاشتیم ولی سیل جمعیت تابوت را بردند. من بـــــا چشمانی‌گریان بــــه همسرم خوشامد گفتم. پیکر مطهرش را در سردخانه بیمارستان شرکت نفت کـــه نزدیک فرودگاه بـــــود قرار دادند. مادرم چهره­‌اش را باز کرد. او را بوسیدم، سلام کردم و گفتم چقدر زیبا شدی، چقدر خنده‌­ات زیباست! سرانجام ۹۴/۸/۱۷ ساعت ۹ پیکر مطهر همسرم از حسینیه ثارالله در خیابان طالقانی اهواز بـــــا حضور نماینده ولایت فقیه، مسئولین و عشایر غیور عرب و لر و بختیاری در اهواز بــــه سمت بهشت آباد تشییع شـــــــد و بــــه آرامش ابدی رسید.

ماجرای شیعه شدن جوان سوری
سردار ابا امین همرزم و دوست شهید عراقی هم مــــــــی‌گوید: ابا عارف، تنها فرمانده­‌ای بـــــود کـــه یک سوریه­‌ای شیعه جعفری را بــــه شیعه ۱۲ امامی دعوت کرد. ابا عارف بسیار برازنده، مهربان، بـــــا مدیریت، دوستدار، خوش زبان، خوش صبحت، جذاب از لحاظ بیانی پر از معلومات، بـــــا ایمان، اهل نماز و روزه بـــــود. ابا عارف بـــــا گرفتن پست خود روزه مــــــــی­گرفت و زمانی کـــه پست را تحویل مــــــــی­‌داد روزه خود را افطار مــــــــی‌کرد. همــــــه­ سوریه­ فهمیده بودند ابا عارف، عربی از اهواز و ایرانــــی الاصل اســـــت کـــه ایــــن روحیه زیبا و بالا را دارد. تمام سربازان وی بــــه صداقت، راستگویی و امانت داری او ایمان داشتند و آنچنان در دل نیروها رفته بـــــود کـــه هر دستوری را اجرا مــــــــی‌­کردند و از وی نافرمانی نمی‌کردند. تـــــــا اینکه جوانی از اهل سوریه­ و شعیه جعفری بــــه وی روی آورد و جلوی همــــــه گفـــــــت: سوگند بــــه خدا، هرچه دین و مذهب ابا عارف اســـــت را من مــــــــی‌­پذیرم. و دین و مذهبی کـــه تو را ایــــن گونه صادق و مقتدر بار آورده اســـــت را مــــــــی­‌خواهم. آن جوان بـــــا کمک اباعارف و روحانی قرارگاه شهادتین را مــــــــی‌گوید و بــــه مذهب شیعه مــــــــی­‌آید و رساله امام خامنه‌ای را بــــه وی تقدیم مــــــــی­‌کــنــنـــد. ایــــن جوان بعد از چند هفته نزد اباعارف مــــــــی­‌آید و مــــــــی‌­گوید: ابا عارف من خواب دیدم کـــه بــــه شهادت مــــــــی‌­رسم؛ مرا حلال کنیــــد و از اهل بیت بخواهید مرا شفاعت کــنــنـــد. آن روز فرا رسید و بــــه اباعارف خبر شهادت ایــــن جوان را دادند. ابا عارف دنبال آن شهید گشت و آن جوان را در آغوش گرفت. انگار یکی از فرزندان خودش بــــه شهادت رسیده اســـــت. بسیار ناراحت و متأثر از شهادت ایــــن جوان بـــــود همــــــه از همدیگر سؤال مــــــــی­‌کردند مگر ایــــن جوان ایرانــــی اســـــت؟ مگر فامیل اوست؟ چرا اباعارف ایــــن گونه‌گریه مــــــــی‌­کند؟ همــــــه متحیر از گریه­‌های اباعارف و در آغوش گرفتن آن جوان بودند.

طـــــرز شهادتش را مــــــــی­‌دانست
همسر شهید عراقی در ادامه مــــــــی‌گوید: از زمــــــــان ازدواجمان تـــــــا زمــــــــان شهادت همسرم نزدیک شاید ۷ تـــــــا ۸ بار در جاهای مختلف و بــــه خصوص دو سه بار در سال ۱۳۹۳ بــــه من مــــــــی‌­گفـــــــت: حس مــــــــی­‌کنم و احساس یقین دارم کـــه مرگم در سرم اســـــت؛ سرم منفجر و متلاشی مــــــــی‌شــــــود. من ناراحت مــــــــی­‌شدم و بــــه وی مــــــــی­‌گفتم: چــــه فکر شومی داری؟ چرا انفجار؟ چرا سرت؟ آرام مــــــــی­‌گفـــــــت: شاید در یک حادثه مثل رانندگی شاید هم نه. وقتی شهادت همسرم و طـــــرز شهادت را برایم تعریف کردند طبق حرف همسرم بـــــود. تک تیرانداز در چشم چپش زده بـــــود و سرش از پشت منفجر و متلاشی شده بـــــود.

جوان شرور و شهید عراقی
همسر شهید ادامه مــــــــی‌دهد: دو ماهــــی از شهادت همسرم مــــــــی‌گذشت. ساعت هشت شبـــــــــــــ بــــه مزارش رفتم و دیدم دو جوان در حال شستن مزارش بودند وگریه مــــــــی­‌کردند. نزدیک شدم. مرا دیدند و از مزار کنار رفتند. فرشی در کنار مزار گذاشتم و شروع بــــه دعا خواندن کردم وگریه کردم کـــه آن دو جوان بــــه مزار همسرم نزدیک شدند و شروع بــــه فاتحه خواندن کردند. کنجکاو شدم از آنـــــــها پرسیدم شمـــا شهید را مــــــــی‌شناسید؟ یکی از دو جوان خود را معرفی کرد و گفـــــــت: بله شمـــا همسر شهید هستید؟ گفتم: بله گفتند: ما از بچه‌­های بسیج کوت عبدالله و گردان امام حسین(ع) هستیم کـــه شهید فرمانده­ آن بـــــود. همسر شمـــا خیلی بزرگوار و شجاع بـــــود. واقعاً شهادت لایقش بـــــود؛یکی از آن‌ها گفـــــــت: شهید عراقی زندگی مرا دگرگون کرد. بــــه آن جوان گفتم: بزرگواری شمـــا را مــــــــی­‌رساند مگر آقای عراقی بــــرای شمـــا چــــه کرد. جوان پاسخ داد: من را مــــــــی‌بینید! یک جوان شرور و بد بودم؛ ولی آقای عراقی مرا بــــه ایــــن شکل و اهل نماز و روزه و مسجد کرد. شاید باورتان نشود کـــه پدر و مادرم همیشه دعاگوی آقای عراقی بــــه خاطر ایــــن تحولی کـــه در من بــــه وجـــــود آورد هــــستنــــد.

آقای عراقی چند ماهــــی آمده بـــــود و اسمی از بسیج و نام او در کوت عبدالله روی زبان آمده بـــــود. همــــــه حرف بسیج را مــــــــی‌زدند کـــه برویم بسیجی فعال بشویم. آقای عراقی ما را دوره مــــــــی­‌برد و حرفهای دیــــگر. بعضی از جوان­ها از برخوردهای رفتاری آقای عراقی خیلی تعریف مــــــــی­‌کردند. آن زمــــــــان من شرور و بد بودم بــــه تمسخر بــــه تعدادی از دوستان گفتم: من هم مــــــــی­‌خوام بسیجی بشوم. همــــــه خندیدن و گفتند: بابا تو کجا بسیج کجا؟ آقای عراقی چهره تو را ببیند پرتت مــــــــی­‌کند بیرون، یک پا خلافکاری! بــــه تمسخر بــــه آنـــــــها گفتم: حالا مــــــــی‌­روم ببینم چــــه کسی مرا بیرون مــــــــی­‌کند. شبـــــــــــــ هوا داشت تاریک مــــــــی‌­شـــــــد. وقتی بــــه درب ورودی گردان رسیدم سربازی مرا شناخت از من خواست آنجا را ترک کنم چون ممکن بـــــود دستگیرم کــنــنـــد! بــــه او گفتم: مــــــــی‌خواهم بسیجی شوم! گفـــــــت: برو صبح بیا. من هم بـــــا دو تـــــــا دست محکم کوبیدم، آنقدر کوبیدم کـــه درب اصلی گاراژ مانــنـــد را برایم باز کردند.

بـــــا شخصی محترم بـــــا لباس­های مرتب و صورتی آرام و لبخند بــــه لب مواجه شدم. بــــه آرامی بــــه من گفـــــــت: چرا درب را محکم مــــــــی‌­زنی؟ گفتم: مــــــــی‌خواهم ثبت‌نام کنم. بـــــا آرامی گفـــــــت: درخدمتت هستیم. بــــه وی گفتم: شمـــا چــــه کسی هستی؟ گفـــــــت: چــــه فرقی دارد من چــــه کسی هستم؟ مهم اینه کـــه تو را ثبت‌نام کنم. کارت از فردا شروع مــــــــی‌شــــــود. بعد بــــه سرباز پشت سرش علامت داد و گفـــــــت کـــه برایش فرم پر کنیــــد فردا بیاید گردان کـــه کار مهمی بـــــا او دارم. کنجکاو شدم و گفتم: تو کی هستی کـــه من فردا بایــــــد پیش تو بیایم؟ سرباز کنارش گفـــــــت آقای عراقی فرمانده گردان اســـــت.

خودم را جدی گرفتم ولی آقای عراقی بــــه سربازی کـــه وی را معرفی کرد نگاهی کرد و گفـــــــت: لازم نیست مرا معرفی کنی. ما اینجا همــــــه بسیجی و سربازان کشور هستیم. از حرفش خیلی خوشم آمد؛ تکبر و غرور نداشت. همان طور کـــه بــــه آقای عراقی خیره شده بودم یک دفعه دست بــــه شانه‌­ام زد و گفـــــــت: فردا زود بیا تو را فرمانده­ یک گروه کردم. دهانم بسته شده بـــــود. صبح آمدم و آقای عراقی من را کنار خود آورد. برایم چای آوردند. مسئولیت را بــــه من داد و شرایط و ضوابط رفتاری من و دیگران را گفـــــــت و بعد گفـــــــت هر کجا کم آوردی من هستم. ایــــن حرفش یک دیوار فولادی پشتم ساخت. خلاصه هر روز در گردان بودم و آقای عراقی در بیشتر کارها من را شرکت مــــــــی­‌داد. بعد از یکی دو سال آقای عراقی از منِ خلافکار و شرور یک انسان بسیجی مخلص ولایت و اهل نماز و روزه و مؤدب و خوش پوشش ساخت. جوری شدم کـــه مادر و پدرم آستین بالا زدند و برایم دختری را خواستگاری کردند.تازه ازدواج کرده بودم کـــه آقای عراقی مأموریت دومش را رفته بـــــود. مادرم وقتی شهادت آقای عراقی را شنید آنقدر ناراحت شـــــــد وگریه کرد کـــه انگار یکی از بچه هایش شهید شده اســـــت. از زمــــــــان دفن شهید عراقی تـــــــا حالا من و همسرم هر شبـــــــــــــ سرمزار شهید عراقی مــــــــی‌­آییم و شمع برایش روشن مــــــــی­‌کنیم. بــــه خصوص سه روز اول قبر برایش دعا کردم و نماز خواندم و شمع روشن کردم و فقط مــــــــی­‌خواهم بــــه شهید بگویم فراموشش نمی‌کنیم و همیشه در دلهایمان زنده اســـــت.

مشرق .

منبع ؛ سایت هدانا دات آی آر

قالب وردپرس

درباره ی javadesmaty

همچنین ببینید

اگر مسلمانی وصیت کند از جسدش برای تحقیقات استفاده کنند/پاسخ حضرت آیت الله خامنه ای

مجله بارش(پایگاه بین المللی همکاری های خبری شیعه) -حضرت آیت‌الله العظمی خامنه ای به سوالیدرباره …

دیدگاهتان را بنویسید