شهیدی کـــه صورتش بعد از ۱۳ سال ســـالـــم بـــــود + عکس – مجله مجازی بارش
شنبه , تیر ۲ ۱۳۹۷
خانه / شهیدی کـــه صورتش بعد از ۱۳ سال ســـالـــم بـــــود + عکس

شهیدی کـــه صورتش بعد از ۱۳ سال ســـالـــم بـــــود + عکس


شهیدی کـــه صورتش بعد از ۱۳ سال ســـالـــم بـــــود + عکس

بارها پیش آمده کـــه شهدا ما را غافلگیر مــــــــی‌کــنــنـــد. یک نمونه‌اش در ماجرای شهید علایی اســـــت کـــه در سال ۱۳۷۵ پس از گذشت ۱۳ سال از شهادت و مفقودی بــــه خانه برگشت. از تمام پیکر او جز استخوانی باقی نمانده بـــــود، اما صورتش ســـالـــم بـــــود تـــــــا هم شناسایی‌اش بــــه راحتی صورت گیرد و هم خانواده و دوستانش یک‌بار دیــــگر چهره عبدالله را از نزدیک ببینند.

شهید عبدالله علایی در عملیات خیبر و منطقه طلائیه بــــه شهادت رسید. جایی کـــه زمستان سال ۶۲ آتش و خون برپا بـــــود. ۱۳ سال بعد وقتی علایی همراه با۸۰۰ شهید دیــــگر روی دست مردم ایران تشییع شـــــــد تـــــــا بــــه معراج شهدای تهران برود، کسی باور نمی‌کرد کـــه از جمع ایــــن شهدا، یک نفر از آنـــــــها بـــــا چهره‌ای ســـالـــم بــــه خانه و کاشانه‌اش برگشته باشد. در گفـــــــت‌وگو بـــــا امیر عباس علایی برادرزاده شهید، گذری بر زندگی و منش شهید عبدالله علایی انداختیم. در ادامه نیز گفـــــــت‌وگوی کوتاهی بـــــا محمود روغنی شوهر خواهر شهید داشتیم.

برادرزاده شهید

کمی از خانواده و زندگی عمو عبدالله بگویید.
خانواده پدربزرگم خانواده پر جمعیتی بودند. چهار برادر و دو خواهر کـــه عبدالله فرزند سوم بـــــود. در میان برادرها ایشان از همــــــه بزرگ‌تر بودند. عمو متولد هشتم دی ماه ۱۳۴۰ در شهر کاشان بـــــود. وضعیت درسی عمویم عبدالله عالی بـــــود. عمه بزرگم برایم تعریف کرده اســـــت عبدالله نماز شبش هیچ وقت ترک نمی‌شـــــــد. صبح‌های جمعه بعد از انجام اعمال مستحب، بــــرای اقامه نماز از خانه بیرون مــــــــی‌رفت. همیشه خمس و زکاتش را پرداخت مــــــــی‌کرد و در خانواده در ماه مبارک رمضان قبل از باز کردن روزه‌هایش ابتدا نماز مــــــــی‌خواند.

محل زندگی پدر و مادر شهید در تهران بـــــود ولی عمو عبدالله هر سال تابستان بــــه خانه عمه‌ام در کاشان مــــــــی‌رفت. آنجا دوست بسیار شفیقی بــــه نام ابوالفضل عرفکش داشت. یک سال هم بــــرای تحقیق بـــــا محوریت شهدای انقلابی کاشان بـــــا همکاران خود بــــه شهر کاشان مــــــــی‌رود. در ایــــن سفر حرف شهید شمس آبادی کـــه از زبان یکی از انقلابیون بــــه نام حاج احمد مهندس نقل شده بـــــود، آویزه گوش عبدالله مــــــــی‌شــــــود. شهید شمس‌آبادی گفته بـــــود:«کاری نکنید کـــه بیمار شوید و در رختخواب بمیرید. کاری کنیــــد کـــه از شمـــا یادگاری بماند و بــــرای مردم مفید باشد.»

شهید علایی از فعالان انقلابی هم بودند؟
بله، عمویم در سال ۱۳۵۷ از فعالان انقلابی بـــــود. بعد از پیــــروری انقلاب وقتی درسش تمام مــــــــی‌شــــــود، بــــه کمیته مــــــــی‌رود و بــــه استخدام سپاه در مــــــــی‌آید. وقتی جنگ تحمیلی عراق علیه ایران شروع مــــــــی‌شــــــود، حس اسلام‌دوستی و وطن دوستی عمو عبدالله مثل دیــــگر بچه‌های انقلابی برانگیخته مــــــــی‌شــــــود، لذا از ریاست منطقه خدمتش کـــه پادگان عشرت‌آباد تهران بـــــود درخواست اعزام بــــه مناطق جنگی مــــــــی‌کند. عمو بـــــا اینکه روحیه حساسی داشت، اما ماه‌ها در میدان جنگ حضور پیدا کرد.

اگر مــــــــی‌شــــــود از روحیات عمویتان بیشتر بگویید.
عمو عبدالله کاشان را خیلی دوست داشت و آثار باستانی ایــــن شهر را چندین بار دیده بـــــود. هر موقع بــــه کاشان مــــــــی‌آمد بــــه دیدن باغ فین و چشمه سلیمانیه مــــــــی‌رفت. او بسیار دل نازک و مهربان بـــــود. یک سال تابستان کـــه بــــه کاشان آمده بـــــود عمه‌ام دیده بـــــود کـــه عبدالله آرام آرام دارد گریه مــــــــی‌کند. متوجه مــــــــی‌شــــــود کـــه دلش بــــرای پدر و مادرش تنگ شده اســـــت. از او مــــــــی‌خواهد نامه‌ای برایشان بنویسد. هر وقت مادر ، خواهر و برادرم را مــــــــی‌دید آنـــــــها را محکم در آغوش مــــــــی‌کشید. بـــــا خدا بودن از صفات برجسته عمو عبدالله بـــــود.

حتی در وصیتنامه‌اش نیز ایــــن امر را متذکر شده بـــــود:«بـــــا خدا باشید و از رهبر پشتیبانی کنیــــد.»

عمو عبدالله موقع شهادت متأهل بودند یا مجرد؟
در زمــــــــان شهادت عمو عبدالله فقط ۲۲ سال داشت. پدربزرگم مــــــــی‌گفـــــــت عبدالله قبل از اینکه بــــه جبهه برود بــــه او گفته بـــــود:«بابا اگر اجازه بدهید مــــــــی‌خواهم ازدواج کنم.» و پدربزرگم دست بــــه شانه‌اش زده و گفته بـــــود اگر بــــه من فرصت بدهی چشم پسرم! بعد گویا عموعبدالله دست پدرش را گرفته و گفته بـــــود:« پس بابا در ایــــن مورد بـــــا هیچ کس صحبت نکن تـــــــا شرایطش مهیا شــــــود.» اما فرصت ازدواج فراهم نمی‌شــــــود و ایشان بــــه شهادت مــــــــی‌رسد. اکرم علایی خواهر بزرگ‌تر شهید مــــــــی‌گفـــــــت

داداش عبدالله روز خداحافظی یک عکس از امام خمینی(ره) روی در کمدش زد و بــــه ما گفـــــــت:«هر وقت دلتان برایم تنگ شـــــــد بــــه ایــــن عکس نگاه کنیــــد.»

همــــــه بـــــا چشمانی اشکبار بـــــا عبدالله خداحافظی کردیم. پدر و مادرمان بـــــا رفتنش مخالفت نداشتند. گفتند خدا پشت و پناهت و او دهم آذر ماه سال ۱۳۶۲ بــــه جبهه رفت. پس از مدتی بــــرای جویا شدن از حال عمو عبدالله بــــرای وی نامه مــــــــی‌نویسند اما نامه‌ها برگشت مــــــــی‌خورد و هیچ خبری از عبدالله نداشتند تـــــــا اینکه خانواده عمه‌ام نگران و دلواپس بــــه تهران مــــــــی‌روند و بــــه محل اعزام عمو مراجعه مــــــــی‌کــنــنـــد اما آنـــــــها هم هیچ خبری از ایشان نداشتند. عمه اکرم بارها و بارها بــــه تهران مــــــــی‌رود و بعد از جست‌وجو از محلی کـــه اعزام شده بودند پیگیری مــــــــی‌کند اما هیچ خبری از برادرش نمی‌شــــــود تـــــــا اینکه همکارانش مــــــــی‌گویند:«عبدالله مفقودالاثر شده اســـــت.» خانواده امیدوار بودند عبدالله بــــه اسارت نیروهای بعثی در آمده باشد و روزی خبری از او بــــه دستشان برسد.

اما ۱۳ سال هیچ خبری از عبدالله نمی‌شــــــود؟
بله، بایــــــد بگویم۱۳ سال انتظار کشیدن کار سختی اســـــت. ۱۳ سال تمام اعضای خانواده چشم بــــه در دوخته بودند و بـــــا هر صدای زنگ تلفنی از جا مــــــــی‌پریدند تـــــــا اینکه در سال ۱۳۷۵ در عملیات تفحص پیکرش را پیدا کردند و گریه ۱۳ ساله پدربزرگم تمام شـــــــد. مشخص شـــــــد در عملیات خیبر در طلائیه کـــه در اسفند سال ۶۲ صورت گرفت، عمو بــــه شهادت رسیده اســـــت.

شهید عبدالله علایی کاشانی

همان زمــــــــان تفحص پیکر ایشان، تصویر چهره سالمشان تعجب خیلی‌ها را برانگیخت. از ایــــن اتفاق بگویید.
یکی از افراد گروه تفحص لشکر۲۷ محمد رسول‌الله(ص) کـــه از یافتن پیکر عمو عبدالله توسط رزمندگان گروه تفحص لشکر ۱۴ امام حسین (ع) تعریف مــــــــی‌کند ، مــــــــی‌گوید: «وقتی پیکر ایــــن شهید بزرگوار را یافتیم احساس کردم مدت زیادی نباید از شهادتش گذشته باشد چون صورت ، ریش و موهایش تقریباً ســـالـــم بـــــود. وقتی برادر «علیخانی» از برادران گروه تفحص دستش را پشت سرش گذاشت تـــــــا او را جابه جا کند دید دستش از خون شهید رنگین شـــــــد.» حتی وقتی پیکرش را تحویل مــــــــی‌گیرند پلاک روی سینه‌اش چسبیده بـــــود و زمانی کـــه پلاک را از روی سینه‌اش برمی‌دارنــــــد خون از زیر آن بیرون مــــــــی‌زند. پیکر مطهر عمو عبدالله را بــــرای خاکسپاری بــــه تهران مــــــــی‌برند. بعد از مراسم تشییع، روحانی مسجدی کـــه عبدالله در آن نماز مــــــــی‌خواند، مــــــــی‌گوید:« سجده‌های بعد از نماز عبدالله بسیار طولانی بـــــود و هربار خواستم بـــــا او صحبت کنم او را در حال سجده دیدم.» مسافر گمگشته دیر آمد اما همــــــه را شگفت‌زده کرد.

بــــه نظر شمـــا در ســـالـــم ماندن پیکر ایــــن شهید چــــه رازی نهفته اســـــت؟
قبل از اینکه بچه‌های تفحص در مورد ســـالـــم بودن پیکر شهید بــــه خانواده‌اش چیزی بگویند، چند نفر از بچه‌های سپاه بــــه خانه‌شان رفته بودند و از مادربزرگم درباره حال و هوای معنوی عمویم عبدالله سؤال کرده بودند. او گفته بـــــود:

«هیچ وقت عبدالله غسل جمعه‌اش ترک نمی‌شـــــــد، خیلی مقید بـــــود بــــه خواندن زیارت عاشورا و مدام بــــه زیارت حضرت عبدالعظیم (ع) مــــــــی‌رفت.»

شاید همیـــن اعمال دلیلی بر ســـالـــم ماندن پیکرشان باشد. عمو قبل از آمدن هم نشانه‌هایی از خودش بروز داده بـــــود. شوهر عمه‌ام مــــــــی‌گفـــــــت:« یک شبـــــــــــــ خواب دیدم در بازار کاشان همــــــه جوان‌ها بـــــا پیشانی بند مشغول سینه‌زنی هــــستنــــد و تـــــــا کاروانسرای بازار مــــــــی‌رفتند. عبدالله هم آنجا بـــــود. از او پرسیدم عبدالله کجایی؟ پدر و مادرت منتظرت هــــستنــــد؟ گفـــــــت:«بــــه آنـــــــها بگو مــــــــی‌آیم» ایــــن خواب چند وقت قبل از آمدن پیکر مطهرش بـــــود و یازدهم محرم همان سال خبر پیدا شدن عمو عبدالله را برایمان آوردند.

عکس رنگی پیکر شهید چطور سر از رسانه‌ها درآورد؟
زمانی کـــه تعدادی از شهدا را در سال ۷۵ مــــــــی‌آورند، گویا سه شهید بدنشان ســـالـــم بـــــود. از میان آنـــــــها عبدالله صورتش ســـالـــم‌تر بـــــود. آقای داوود آبادی مــــــــی‌روند معراج شهدا تـــــــا از نزدیک ایــــن شهدا را زیارت کــنــنـــد. بعد عکس مــــــــی‌اندازند و در وبلاگشان مــــــــی‌گذارند. ایشان مــــــــی‌نویسند:«درِ تابوت باز مــــــــی‌شــــــود. بدنی بــــه درازای کامل یک انسان، داخل آن قرار دارد. کفن را بیرون مــــــــی‌آورند و روی زمین مــــــــی‌گذارند. باز کـــه مــــــــی‌کــنــنـــد، مات مــــــــی‌مانم. بدنی کامل مقابلم دراز کشیده اســـــت. نیمه ســـالـــم. مــــــــی‌گویند هر سه تای اینها را در منطقه طلائیه، همان جایی کـــه زمستان سال ۶۲ آتش و خون بـــــود، یافته‌اند.»
حاجی مــــــــی‌گوید:«هنگامی کـــه بچه‌ها پیکر شهید عبدالله علایی کاشانی را پیدا مــــــــی‌کــنــنـــد، هنگام درآوردن از خاک، بیل بــــه گردن او اصابت مــــــــی‌کند و پنج ، شش قطره خون از محل زخم بیرون مــــــــی‌زند.
آرام خاک صورت را برمی‌دارنــــــد. همــــــه بدن اسکلت و استخوان شده‌اند و قسمت پشت سر، بــــه طور کامل بر اثر ترکش خمپاره از بین رفته اســـــت. فقط جلوی صورت مانده اســـــت بـــــا چشمان، لبان و سیمای زیبا.»

شهید علایی

محمود روغنی شوهرخواهر شهید

من سال ۱۳۵۱ داماد ایــــن خانواده شدم. پدرزنم فروشنده لوازم خانگی بـــــود. ایشان بعد از مدتی زندگی در کاشان بـــــا خانواده بــــه تهران رفت و در میدان اعدام کاسبی کرد. آن موقع عبدالله نوجوان بـــــود. در زمــــــــان انقلاب وقتی مردم در پادگان‌ها ریختند یادم مــــــــی‌آید عبدالله آنقدر جثه ‌ریزی داشت کـــه وقتی یک اسلحه از پادگان بـــــا خودش آورد نمی‌توانست بـــــا اسلحه از دیوار پایین بپرد. یادم اســـــت یک روز عبدالله در نوجوانی بـــــا دوستانش بــــه کاشان آمد کـــه از اماکن تاریخی کاشان دیدن کــنــنـــد. آن موقع بـــــا روحیاتی کـــه در وجـــــود عبدالله دیدم حس کردم کـــه ایشان از مبارزان انقلاب خواهد شـــــــد.
بعد از تشکیل سپاه، شهید بـــــا دیپلم گزینش سپاه شـــــــد. قبلش هم کمیته‌ای بـــــود. وقتی کمیته مــــــــی‌رفت تمام خوراک و پوشاک، ملحفه، تاید و حتی میوه‌اش را از خانه مــــــــی‌برد و از هیچ وسیله کمیته بــــرای خودش استفاده نمی‌کرد. از لحاظ عاطفی خیلی بــــه مادرش وابسته بـــــود و کمکش مــــــــی‌کرد. موقعی کـــه عبدالله مــــــــی‌خواست از عشرت آباد سابق کـــه اکنون پادگان ولی‌عصر(عج) نام دارد بــــه جبهه اعزام شــــــود بــــه خاطر شغل امنیتی کـــه داشت و محافظ موسوی اردبیلی بـــــود، بــــه او اجازه رفتن بــــه جبهه را نمی‌دادند. بالاخره شهید گفـــــــت: «اگر بــــه من اجازه رفتن بــــه جبهه را ندهید از کارم استعفاء مــــــــی‌دهم.»
بعد از مفقودالاثر شدن عبدالله، پدر شهید کارش شده بـــــود جست‌وجوی او در بهشت زهرا(س). حتی یک‌بار وقتی داشتند در گلزار شهدا مکانی را مــــــــی‌کندند تـــــــا شهدای گمنام را خاک کــنــنـــد، پدر شهید خودش را روی خاک یکی از ایــــن قبرها انداخت و شروع بــــه گریه کرد. وقتی توانستیم او را آرام کنیم، گفـــــــت:«حتماً یکی از همیـــن‌ شهدای گمنام پسر من اســـــت.»

پدر شهید بعد از شهادت عبدالله دیــــگر دل و دماغ کاسبی نداشت. پس از دیدن پیکر پسرش دو سال بعد در سال ۱۳۷۷ بــــه رحمت خدا رفت. ۱۶ شهریور ۱۳۹۶ مادر شهید نیز بــــه جمع پسر و همسرش پیوست. عبدالله در قطعه ۵۰ گلزار شهدای لشکر ۲۷ محمدرسول‌الله(ص) واقع در بهشت زهرا(س) بــــه خاک سپرده شـــــــد.

مشرق.

منبع ؛ سایت هدانا دات آی آر

قالب وردپرس

درباره ی javadesmaty

همچنین ببینید

آمریکا هیچ پابیندی به تعهدات بین‌المللی ندارد

به گزارش مجله بارش به نقل ازخبرگزاری مهر، خانم «پاسکاله بریسول» معاون وزیر خارجه سوئیس …

دیدگاهتان را بنویسید